...


فاطمه (س) در قيام و قعودش شبيه پيامبر (ص) است... از عايشه نقل شده است كه گفت: كسى را شبيهتر از فاطمه (س) به رسول خدا (ص) از نظر رفتار و روش فردى در قيام و قعود نديدم.
هنگامى كه فاطمه (س) بر پيامبر (ص) وارد مىشد، پيامبر (ص) پيش پاى او قيام مىكرد و او را مىبوسيد و در جاى خود مىنشاند و متقابلا هنگامى كه پيامبر (ص) بر فاطمه (س) وارد مىشد، فاطمه (س) پيش پاى پدر قيام كرده او را مىبوسيد و در جاى خود مىنشاند.
چون پيامبر (ص) مريض شد، فاطمه (س) وارد شد و خودش را به روى پدر افكند و او را بوسيد، بعد سرش را بلند كرد، و گريه كرد، دوباره خودش را به روى پدر افكند، بعد سرش را بلند كرد، و خنديد.
گفتم: گمان مىكردم كه او (فاطمه (س» داناترين زنان ما است، در حالى كه او هم زنى از زنهاست.
چون پيامبر (ص) وفات يافت به او گفتم:
هنگامى كه خودت را به روى رسول خدا (ص) افكندى، سپس سرت را بلند كردى و خنديدى چه شد؟ چرا خنديدى؟!
فاطمه (ع) فرمود:
من در آن هنگام مانند كسى بودم كه هستىاش را از دست داده است. پيامبر (ص) به من خبر داد نزديكترين كس كه به او ملحق شود من هستم، در اين هنگام خنديدم.
يكى از آداب و رسوم زمان پيشين اين بود كه يكديگر را به اسم صدا مىكردند، و اين نوع خطاب نسبت به بعضىها خلاف ادب بود، مخصوصاً حضرت رسول اكرم صلواتاللَّه و سلامه عليه كه از مقام والا و احترام خاصى برخوردار بود نمىبايد مثل ساير افراد مخاطب قرار گيرد.
لذا خداوند متعال در اين رابطه آيهاى نازل فرمود كه مسلمين موظف و مكلف شدند آن حضرت را رسولاللَّه خطاب كنند.
در اين ميان حضرت فاطمه هم مىخواست به اين برنامه عمل كند، رسول اكرم (ص) از او خواست كه به پدر پدر بگويد، حديثى كه مىخوانيد در همين رابطه است:
عن الصادق عليهالسلام قالت فاطمة عليهاالسلام: لما نزلت: «لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا»
(ر) هبت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم آن اقول له: يا ابة فكنت اقول: يا رسولاللَّه فاعرض عنى مرة او اثنتين او ثلاثا، ثم اقبل على فقال: يا فاطمة انهالم تنزل فيك و لا فى اهلك و لا فى نسلك، انت منى و انا منك.
انما نزلت فى اهل الجفاء والغلظة من قريش اصحاب البذخ والكبر، قولى: يا ابة، فانها احيى للقلب و ارضى للرب.
از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه حضرت فاطمه سلاماللَّهعليها فرمود: وقتى كه آيهى (لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا) يعنى پيغمبر را مثل يكديگر صدا نزنيد نازل شد، منهم ترسيدم از اينكه به آن حضرت (اى پدر) بگويم. لذا آن حضرت را يا رسولاللَّه مىگفتم.
حضرت فرمود: اى فاطمه اين آيه دربارهى تو و خانوادهات و نسلت نازل نشده، تو از منى و من از تو هستم، بلكه دربارهى جفاكاران و درشتخويان از قريش و گردنكشان و اهل كبر و غرور نازل شد، شما: اى پدر بگو كه قلبم را زنده مىكند و خدا را خشنود مىنمايد.
حضرت امام صادق عليهالسلام از طريق پدرش از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل مىكند كه بعد از خواندن نماز عصر در كنار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نشسته بوديم ناگه پيرمردى وارد شد و عرض كرد: يا رسولاللَّه! گرسنهام سيرم كن، عريانم بپوشان، فقيرم كمكم كن.
پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: برادر عرب! من چيزى در اختيار ندارم كه تو را كمك كنم، ولى تو را به سراغ كسى مىفرستم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند، او كسى است كه با مال و جان ايثار مىكند.(1)
هماكنون برو به سراغ خانهى فاطمه... عرب به همراه بلال به منزل فاطمه عليهاالسلام رفت، (در اين تاريخ منزل او در كنار خانهى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود) بعد از سلام و مدح اهلبيت وضع خود و ديدار با پيامبر را به اطلاع آن بانو رسانيد. (در اين حديث آمده است كه فاطمه و على عليهمالسلام مانند خود پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله سه روز بود كه گرسنه بودند و چيزى در اختيار نداشتند، و پيامبر الهى آگاهانه از اين وضع، مرد عرب را به سراغ فاطمه عليهاالسلام فرستاد) حضرت زهرا عليهاالسلام نخست پوستى كه بر روى آن مىخوابيدند به عرب داد و گفت جز اين در خانه چيزى نداريم، ولى عرب آن را نگرفت و پس داد. سپس فاطمه عليهاالسلام دست به گردنبند برد كه يادگار و هديه دختر حمزه سيدالشهداء بود، آن را به عرب داد و فرمود: بگير، آن را بفروش مشكل خود را برطرف كن. عرب گردنبند را گرفت و شادمان خانه اميدش را ترك گفت و به حضور پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد و پس از سخنانى سرانجام عمار ياسر آن را خريد و در عوض بيست دينار و دويست درهم، يك دست لباس و يك رأس مركب داد و اعرابى فقير را خوشحال نمود... عمار گردنبند را به خانه آورد، آن را به عطر معطر ساخت و در برد يمانى گذاشت و تحويل غلامش داد و فرمود: «غلام! اين گردنبند را به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله تحويل ده، تو را نيز به آن حضرت بخشيدم.»
غلام به حضور پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد و جريان را به عرض آن بزرگوار رسانيد، رسول خدا نيز فرمود: همين گردنبند را به فاطمه عليهاالسلام برسان و تو را به فاطمه بخشيدم. غلام به در خانه فاطمه عليهاالسلام آمد و پس از عرض ادب و سلام گفت: اى دختر پيامبر اين گردنبند را پدرت مرحمت كرد و مرا به تو بخشيد.
فاطمه عليهاالسلام گردنبند را گرفت و غلام را در راه خدا آزاد كرد. در اين هنگام غلام خنديد و گفت: چه گردنبند بابركتى؟! گرسنه را سير كرد، عريان را پوشاند، فقيرى را غنى ساخت، بردهاى را آزاد كرد و خود به صاحب اصليش برگشت. (2)
(1ـ يؤثر اللَّه على نفسه.
2ـ بحارالانوار، ج 43، ص 56، ح 50- جلاءالعيون شبر، ج 1، ص 144- عوالم، ج 11، ص 18۴)
|
|
آن زمان که خدا خلقت دنیا می کرد
فاطمه بود در آنجا و تماشا می کرد
با وجودی که نبی بود و علی بود و خدای
خلقت کون مکان خاطر زهرا می کرد
دختری را که پدر ام ابیها می گفت
زیر لب شکوه ز بی رحمی دنیا می کرد
من ندانم چه به سر آمدنش از ظلم عدو
کز خدا گاه دعا مرگ تمنا می کرد
از فشار در و دیوار ندانم چه کشید
راز ها پرده اش از سینه هویدا می کرد
پهلویش را بشکستند به نا حق که چرا
در بر ظلم طرفداری مولا می کرد
من ندانم که چه رخ داد در آن کوچه که او
رخ نهان از علی عالی اعلی می کرد
از غم فاطمه افتاده گره در کارش
آنکه صدها گره از مشکل ما وا می کرد
(ژولیده نیشابوری)
اسماء بنت عمیس می گوید حضرت زهرا(س) در روز های آخر غمر به من فرمود:« من از کار مردم مدینه در مورد چگونگی حمل جنازه زنان ناخرسندم. زیرا بدن زنان نمایان است.» گفتم:«من آن هنگام که در حبشه بودم تابوت آنها را دیده ام.» سپس شاخه ی درختی را آوردو و تابوتی همانند تابوت های حبشه درست کردم. حضرت وقتی آن را دید فرمود:«بسیار خوب و عالی است.» (هنگامی که من از دنیا رفتم مرا با آن حمل کنید.)
در ذیل این حدیث آمده است که حضرت زهرا(س) بعد از وفات رسول خدا(ص) هرگز لبخند نزده بود. تنها در این وقت که آن تابوت پوشیده شده را دید از خوشحالی خندید و فرمود:«این تابئت چقدر زیباست که مانع مشخص شدن حجم بدن می شود. »
(ذخائرالعقبی، ص54 )
امام جعفر (ع) از پدرانش نقل فرموده است که حضرت علی(ع) فرمود: فرد نابینایی اجازه خواست که به منزل فاطمه (س) وارد شود. آن حضرت به مانند پرده ای خود را از او پوشیده داشت. پیامبر(ص) به او فرمود:«چرا خود را پوشیده داشتی در حالی که نابیناست و تو را نمی بیند؟ » حضرت زهرا(س) عرض کرد:«اگر او مرا نمی بیند، من او را می بینم. او نیز رایحه و عطر را می بوید و شامه اش سالم است. » رسول خدا(ص) فرمود :«گواهی می دهم که تو پاره تن من هستی.»
(بحارالانوار، ج43، ص 91)
امام صادق(ع) فرمود : هنگامی که خدیجه با پیامبر اسلام(ص) ازدواج کرد زنان مکه از او کناره گیری کرده و رفت و آمد خود را با او قطع کردهند. خدیجه از این جهت غمگین بود تا اینکه به فاطمه باردار شد. در زمان بارداری جنین با با حضرت خدیجه(س) سخن می گفت و مادر را دلداری می داد. اما خدیجه این موضوع را از رسول گرامی(ص) پنهان می کرد. روزی پیامبر(ص) وارد خانه شد و شنید خدیجه با کسی سخن می گوید. پرسید:« ای خدیجه! با که سخن می گویی؟» خدیجه پاسخ داد:«جنینی که در رحم من است با من سخن می گوید و همدم من است.» حضرت فرمود:«ای خدیجه! جبرئیل به من خبر داد که این جنین دختری است و خدای تعالی نسل مرا از وی قرار می دهد.»
(بحارالانوار، ج 43، ص2)